پایان وبلاگ یک عدد کنکوری

درخواست حذف این مطلب

تصمیم دارم این وبلاگم ببندم

همدم روزای سخت پشت کنکوری من خدانگه دار

از فردا صب من دیگ یک پشت کنکوری نیستم و یک دانشجو محسوب خواهم شد

مرسی که غرغر های منو خوندین

و همدم روزای سختم بودین بی شک شما نبودین خیلی سخت تر میگذشت روزام

ولی تصمیم دارم دیگ تو ی وبلاگ دیگ در مورد روزهای دانشجوییم بنویسم

اگه ی هست که دوست داره دوباره منو بخونه برام کامنت بذاره و ادرس وب جدید براش کامنت کنم

سپاس از همراهی هاتون

پایان

31/6/97

آندر احوالات ثبت نام

درخواست حذف این مطلب
همش تو خواب کابوس میبینم که کلی گریه میکنم و میگم که رشته ام دوست ندارم
اصلا ب طرز وحشتناکی از خواب میپرم
دیگه دوست ندارم حتی ب خوابم
ما خوبیش اینکه دانشکده ی من کلا با محیط اصلی جداست
تو ی قسمت دیگه شهر میشه ولی دانشکده پرستاری و دارو و دندون و پزشکی همشون ی جا میشن
خداروووووشکر که دوستام نمیبینم خصوصا خانوم پ (همون که تو دورهمی کافه نمی خواستم باشه)
خوب منم که شهر دانشجویی دوستام قبول شدم از اول این شهر و خصوصا رو دوست داشتم ولی دوست داشتم دانشجوی رشته ی بهتری باشم
امروز ثبت نام اینترنتی مون بود و قراره یک مهر برم واس حضوری
تو خونه نمیزارن تنها بمونم چون بلافاصله گریم میگیره
ب حتی تو مهمونی داشتم ریز ریز گریه می
خیلی بدم میاد بهم میگن ک قسمت و سرنوشت این بوده
آهان ینی قسمت و سرنوشت اینکه ی عده همیشه خوب و موفق باشن
ی عده همیشه ش ت خورده
من تو تلاشم شکی ندارم نمیگم تلاشم در حد پزشکی تهران نبود ولی دیگ در حد پرستاریش بود بخدا
دیگ آزادش چی ینی در حد اونم نبود ؟
واقعا مغزم قفل میکنه میشینم فک میکنم
ب تموم راه گریه می میگفتم خدا مگه من تلاشم در حد ازادشم نبود؟ک این جوری شد
ب هرحال ب شدت دارم ب انصراف فک میکنم حتی امروز رفتم حساب ببینم میتونم تو 3سال تموم کنم با ترم تابستون و اینا
یا همون ترم 3انصراف بدم بهتره
این روزا که ماه محرم من بدجور درگیرم چ با خودم چ با خدای خودم
بعضی وقت ها فک میکنم واقعا ی فیمینست شدم ب حدی ب همچی ب اعتقاد شدم
منی که نمیذاشتم یک روز روزم قضا شه الان 3ساله روزه نمیگیرم
گاهی میترسم از این همه بی تفاوتی

آزاد۲

درخواست حذف این مطلب

با نهایت تاسف قبول نشدم ازاد

با تراز 7500 حتی کوچک ترین شهر رو پیرا پزشکی نیوردم

خیلی غیر قابل باور بود برام

سرخه _شاهرود

درخواست حذف این مطلب

ساعت5/30بعد دو شب مهمونی خونه ی کوچیکه راهی شاهرود شدیم تا شب بمونیم شاهرود ولی دیر رسیدیم و شب موندیم سرخه

ی شهر کوچیک و کم امکانات ولی تمیز و کویری با هوای نسبتا گرم

شب شام پارک خوردیم و برگشتیم سوییت و وسایلامون جا ب جا کردیم و بعد صبحونه راه افتادیم سمت شاهرود

شاهرود ی شهر با درختای بزرگ و سرسبز و اصلا هیچ شباهتی ب شاهرودی که 10سال قبل اومده بودیم نداشت

وارد مرکز شهرش شدیم و کافه های خوشگلی داشت و در کل شهر تمیزی بود برخلاف تصورم

و بیشتر بخاطر اینکه ف شاهرود پزشکی قبول شده بود و پروفایل های خوشگل میذاشت مشتاق بودم ببینم چه شکلی

ولی چون روز بود و وقت واس پاساژ گردی نبود

و راه افتادیم سمت نیشابور و الان در300کیلو متریش هسیم ..

سفر نامه

درخواست حذف این مطلب

یک سفر 10روزه داشتم که خیلی عالی بود تقریبا ک البته انتخاب رشته بدجور زد تو ذوقم

خیلی دپرس شدم

و بعدش سیل تبریک ها و پرسش ها شرو شد ولی دریغ از ذره آی خوشحالی

اون ی ک قبول شدم رو خیلی دوست دارم و علوم پزشکی هست ولی رشتم و دانشکده اش رو اصلا دوست ندارم

ولی جالبه اینجا ی بهم تبریک نگفت حتی

در حالی ک با اینکه تو مسافرت بودم و اومد ب تک تک دوستای کنکوریم تبریک گفتم

این نیز بگذرد

رویای من:)

درخواست حذف این مطلب

یکی از فانتزیام اینکه وقتی میرم نمایشگاه کتاب هر کت که دوس دارم میبینم ب م

امروز چیزی حدود 15تا کتاب دوست داشتم ب م ولی خوب بودجه اجازه نمیداد و ۴تاش یدم

گرونی واقعا داره فشار میاره

تشویش

درخواست حذف این مطلب

این روزا با خودم عجیب درگیرم عجیب

ادامه مطلب

me before you

درخواست حذف این مطلب

دلم نیومد که معرفیش نکنم

بی شک یکی از بهترین هایی بود ک دیدم

خیلی واسم اموزنده بود

اصولا هر ی ک نگا میکنم دنبال اینم که ی چیزی ازش یاد بگیرم نه صرفا گذرون وقت

پیشنهاد میشه :)

یکم درد و دل کنم؟

درخواست حذف این مطلب

خیلی دلم گرفته الان ک نگا میکنم 20سالمه

نه ب اندازه هم سن سالام تفریح

نه ب چیزی ک میخواستم رسیدم

نه حتی ی رو ک دوسش داشتم الان دارم

دیگه انقد خستم ک نه ب تلاش دوباره میتونم فک کنم

نه میتونم راضی شم برم 4سال رشته ای رو بخونم ک علاقه ای بهش ندارم

خلاصه خیلی خستم خیلی خیلی خیلی

نمیدونم چرا الان اینجام

لابد فردام ک شرو شه علاوه بر اینکه باید برم کلاس رشته ای ک بهش علاقه ندارم

باید برم دوستایی رو ببینم ک از دانشکده پزشکی و دندون خارج میشن یا

بعد من دوسال بعد باید برم ی رشته ی چرت بخونم

یا باید ی ک دوسش داشتم با عشق جدیدش ببینم ک احتمالا ب ریش منم بخنده ک دوسال زدی ا شم اومدی داری ی رشته ی پایین تر از من بخونی

همه اینا مثل ی وزنه 100کیلویی داره رو دلم سنگینی میکنه

جالبه تو این مسیر ایی رو میبینم ک نصف منم تلاش ن ولی الان اوضاع شون بهتر از منه

مثل مث نسیم ک هم ب ی ک دوسش داشت رسید از اردیبهشت هم شرو کرد واس کنکور ریاضی خوند والان1000اوردن

یا دختر ام ک عیدش مسافرت رفت و ماه رمضون مهمونیش رفت الانم ک رشته ای دوست داشت رو تو انسانی قبول میشه

و من با تلاش هزار برابری باید غصه بخورم

برمیگردم

درخواست حذف این مطلب

با خودم خیلی کلنجار رفتم

با خودم خیلی کلنجار میرم

هرکاری میکنم تو ذهنم نمیگنجه بخوام این رشته هایی ک میزنم رو تا ا آادامه بدم

احتمال اینکه دوباره واس کنکور99برگردم روز ب روز داره زیاد میشه

رفتم دنبال کتابای نظام جدید

سخت نیستن میشه خوند

فقط یک سال باید ب خودم مهلت بدم تا دوباره خودم پیدا کنم و بجنگم واس چیزی ک دوست دارم

مینویسم که یادم بمونه من ی کار نا تموم دارم

میدونم که کلی زمان میگذره و سنم بیشتر میشه

ولی واقعا ناارومم نمیتونم ب این نا ارومی ادامه بدم فقط این یک سال ب چشم ی استراحت نگا میکنم تا ذهن و روحم اروم شه

باید برسم ب چیزی ک میخوام

اندر مسیر انتخاب رشته

درخواست حذف این مطلب

کد رشته ها رو میزارم کنارهم میچینم

پیرا ها وپایین تراش ی جوری ک دیگه نمیخام بمونم پشت کنکور

با چن نفر صحبت میکنم با دبیرام

اون روز رفتم اقای سین رو دیدم دبیر شیمیم گفت من تورو میبینم ی غم بزرگ تو دلم میشینه این جایی ک الان هسی مال تو نیست کاش رتبه ات بهتر میشد

راستش دلخور شدم از حرفش :( شدم آینه ی غم معلمام

با آقای جیم هم حرف زدم ی رشته ای رو ب سرم زده ک بخونم ک خیلی دهن پر کن و احتمال زیاد های تهران رو میارم واسش ولی نمیدونم تهش چی بشه و تو اولیت بندی ب پیراها حتی الویت بدم یا نه

جالب اینکه من از اول نه رویای پزشکی داشتم نه رویای تهران بودن بر خلاف همه:(

من تو کل شاخه های تجربی داروسازی رو دوست داشتم و خ ش واس تک تک درسام ودرصدام برنامه داشتم براش و زمین خونده بودم و عاشقانه رو شیم وقت گذاشتم ولی سرجلسه وقتی دیدم اون یکی درصدام درحد مطلبوب نرسیده زمین نزدم

اصلا انگار ی نفر دیگه رفت بود سر جلسه ب جای من

الان ک نگاه میکنم من اصلا علاقه آی ب کار تو محیط بیمارستان و اینا ندارم ک

صرفا اسم تجربی رو این همه مدت یدک کشیدم

صرفا سر اینکه پیرا و پزشکی آینده شغل داره ومیشی خانوم خودت و حقوق بگیر خدا سر شاهد فقط بخاطر همین و گرنه الان ک نگا میکنم ذره ای علاقه نیست

صرفا سر چشم وهم چشمی ک چرا فلانی بشه اون کاره من نشم

یادمه چقد خودم کشتم تا معدلم ب تجربی برسه چون مدرسه ی ما معدل های پایین تر از 19/50هدایت میکرد مدارس عادی

الان رسیدم ب اینکه داداش اشتب زدی

من باید الان عکاسی میخوندم و دوربینم تو دستم بود

نه اینکه کد رشته ی تجربی بگردم :(

اعتراف کنم دلم می خواست ک الان حداقل حداقل دوسال قبل بود ولی فکر و ذهن الان داشتم

همین:(


واس پشت کنکوریا2

درخواست حذف این مطلب

1-استرس:
همه میگن طبیعی ولی من میگم نیست
سال به سال هم بیشتر میشه درسته آدما طبیعت شون باهم فرق میکنه اگه مثل من خیلی استرسی هستین از الان ی روانشناس خوب پیدا کنید و رو خودتون کار کنید
من آدم فوق العاده استرسی هستم خیلی زیاد
من تقریبا یک ماه و نیم مونده بود کنکور همه درسام تموم کرد همه شون چون خودم رو میشناختم میدونستم درسارو دیر تموم کنم استرس فراوانی میگیرم
با اینکه درسا رو خوب بسته بودم ولی بخاطر استرسی که داشتم حدود40روز ب کنکور شرو شد راندمانم بدجور اومد پایین من درسی رو کمتر از 3دور نبود که نخونده باشم
ولی انگار استرس تو طبیعت من بود ی بخشی از وجودم
حتی یک هفته ب کنکور بخاطر استرسی که داشتم نمیتونسم غذا بخورم و با سرم و آمپول تقویتی سر پا بودم این فاجعه بود
حتی شب قبل کنکور خیلی اروم بودم وحتی صبح اون روز ولی سر جلسه بازم استرس لعنتی اومد سراغم یادمه سر سوالات فیزیک هیچ فرمولی یادم نمیومد حتی فرمولایی که من دو روز قبلش مرور کرده بودم خالی بودم از هر اطلاعاتی
واقعا حیفه ک آدم زحمتاش یک شبه از دست بره
منی که تو شیمی ترازم از6500پایین نیومد سر جلسه بین کلرات و کلریت اشتباه
2-انگیزه :لطفا خودتون با ی مقایسه نکنید و کلا قطع ارتباط کنید این مدت رو اگه دوست سالمی دارید یک نفر نگه دارید کافی واس ارتباط تون
انگیزه باید درونی باشه اینکه وب 4تا دانشجو پزشکی رو میخوندی انگیزه میگیرید و دوساعت بعد خسته اید شما انگیزه ندارید ریشه ی کنید خودتون
3-باور و امید:شما اگه خودتون بکشید و در حد مرگ هم بخونید ولی اعتماد و باور ب خودتون نداشته باشید ا ش پوچیه
من اینو بعد کنکور فهمیدم من خودم هیچ وقت لایق بهترین ها ندونستم همیشه تو گفت و گوی درونی خودم خودم برنده ندونستم و الان میدونم ریشه ی انگیزه و استرس و روحیه همیشه بر می گرده ب این مورد
جوری باشید که تو ضمیر ناخودآگاه خودتونم همیشه ی ذهنیت مثبت در مورد خودتون باشه
4-خانواده :بدون شک مهمترین عامل بیرونی هست
تو آرامش خونه
تو انگیزه دادن
تو امید دادن
اعتمادشون جلب کنید از کارتون بهشون گزارش بدین بشینید کارنامه ی آزمون هاتون رو باهاشون بررسی کنید
بزارید خیالشون راحت باشه اونا نگران شما هستن
من خانوادم همراهم نبودن البته مقصر خودم بودم که نتونستم اعتمادشون جلب کنم
ولی من بیشترین انگیزم واس موندن خوشحال باباو مامانم بود ولی نتونستم و شرمندشون شدم
5-بخوام این مورد رو راست براتون بگم اینکه : عشق و عاشقی رو بزارید کنار تو این مدت بخدا اصلا ارزش نداره
شما قطعا برید کلی دیدگاهاتون تغییر میکنه
کلی معیارای مهم تری براتون پیش میاد
6-دست از تخمین رتبه و مقدار درصد بردارین
کنکور امسال ثابت کرد ک درصدای پارسال پوچه
7-همه در مورد روش مطالعه انتخاب منبع میگن
ولی کنکور فقط دو کلمه است تست و مرور
امیدوارم مفید بوده باشه
نخاستم صرفا حرفای کلیشه ای بقیه رو برات تکرار کنم
اینا چیزایی بود ک واس من چالش بود حتی اگه یک نفرم سر سنگ بخوره. وراه منو نره برا من کافیه
این مورد صرفا تمرکز شمارو میگیره و نمیزاره تمرکز کنید


بالا ه ش ت

درخواست حذف این مطلب
از دیروز تا الان با اینکه اصلا انتظار اون رتبه رو نداشتم وهمه نقشه هام نقشه بر اب شد
ب طور عجیبی حالم خوش بود اصلا نارحت نبودم فقط بهت زده بودم
ولی همین جن دقیقه پیش ی طور وحشتناکی زدم زیر گریه بلند بلند هق هق
انگار تاره فهمیدم چی شده :((((
نیاز دارم ب یکی که بشینم باهاش حرف بزنم
نیاز دارم ب اینکه ی مدت از تنش ها دور باشم
نیاز دارم ب اینکه ارهمه دور باشم
ولی هیچکدوم از نیازام برطرف نمیشه
برای اینکه مامان وبابام نارحت نشن اصلا ب روی خودم نمیارم اصلا انگار ن انگار ک چیزی شده
بهشون گفتم من نارحت نیستم شمام نارحت نباشین
واقعا برام دیگه مهم نیست چه رشته ای بخونم من خسته تر از این حرفام
یاد همکلاسیام می افتم یاد هم ترازای خودم تو کلاس دلم برای خودم میسوزه واقعا واقعا واقعا حقم این نبود من
انگار تموم اون خستگی هنوز تو تنم هست خستگی کنکور
به هرحال گذشت ولی اون روزای خوب فقط ی امید واهی بود انگار
من امسال انتخاب رشته میکنم ومیرم
شاید دوباره برگشتم وحقم از کنکور لعنتی گرفتم
شایدم تقدیر منو جاای برد که هیچ وقت دیگه بر ن سمت کنکور
ولی میخام منطقی نگاه کنم
نه من دیگ توان روحیش نه توان روانی نه توان جسمی برای موندن رو ندارم حداقل اینو میدونم کمه کمش ب ی وقفه نیاز دارم هم خودم هم خانوادم
دست کشیدن از ارزوهات سخته ولی نمیشه ک با تقدیر جنگ کرد
من چیزی کم نذاشتم ولی خدا برای ارزوهای من خیلی کم گذاشت خیلی:(

چرا؟!

درخواست حذف این مطلب

بد تر از رتبه ای که تصور می

دوست داشتم همه رو خوشحال کنم

خصوصا مامانم

خصوصا بابام

ولی نشد

خدایا ش ت برای بار سوم

سنگین

استرس دار نوشت

درخواست حذف این مطلب

دقیقا یادم نمیاد پارسال نتایج چندم اعلام شد

ولی شب داشتیم تو گروه با بچه ها جرات حقیقت بازی میکردیم! خیلی خوش گذشت ولی همه ی اون خوشی با نتایج فردا زهرمارمون شد ب جز یکی از بچه ها که700اورد بقیه مون هیچ کدوم راضی نبودیم

این حس اآرومی که داشتم تقریبا ی ماه بود

امروز با اعلام نتایج نفرات اول کلا جاش داد ب استرس

خوب حتی یادمه برادر خودمم ک تک رقمی شد شبش خیلی استرس داشت فک کنم طبیعی باشه :)

ولی من که پارسال رو تجربه ی جور اون تلخی استرس هنوز زهرش مونده هیچ خاطره ی خوبی از این استرس نیست

امیدوارم هرچی که ب خیر و صلاح همه مون بهش برسیم

چیزی که واسش تلاش کردیم

تلاش ی بی نتیجه نمونه:))

خدا بزرگه

خود سازی_رژیم:/

درخواست حذف این مطلب

با محاسباتی که نسبت ب قدم چیزی حدود 6کیلو کمبود وزن دارم

قدم ۱۶۴وزنم ۴۸/۸۰۰ که وزن ایده آل چیزی حدود ۵۵ میشه

طبق برنامه ی رژیمی که واس خودم در آوردم باید 5وعده غذا بخورم!!!!!

اگه بخوام باهاتون صادق باشم اینکه من گاهی اوقات جونم نمیگیره غذا بخورم

بعضی وقت ها حس غذا خوردن نیست که نیست

اصولا صبحونه نمیخورم ناهار شام هم خیلی مختصر میخورم …

زود از سر میز پا میشم!

حالا نمیدونم این 5وعده رو چطور میخام بخورم مثلا یهو نوشته 4تا کلوچه تو ی وعده!!!!!!!!!

خوب باید ورزش هم باشه ک انشاءالله بعد اعلام نتایج میرم باشگاه

حوصله ندارم هی سوال کنکور چطور بود جواب بدم میمونه بعد کنکور یهویی رتبه میگم

این اولین قدم بود برا خود سازی

که از ظاهر شروع میشه :)))))


نظر سنجی!!!

درخواست حذف این مطلب

همینجوری یهویی تصمیم گرفتم ک ی گروه بزنیم همه وبلاگیا باشن

معرفی و کتاب و از این حرفا...

گپ زدن

اگه دوست داشتین جوین شین

https://t.me/joinchat/gtrkzq_xqndwklv8wbnfaa

کافه گردی کردیم ما

درخواست حذف این مطلب

خوب اولش کلی بحث کردیم سر اینکه کدوم کافه بریم ک ب نتیجه نرسید

رفتیم مرکز شهر

اول رفتیم ی کافه ک صاحبش خیلی بد نگا میکرد ب یکی از بچه ها بله جمع کردیم رفتیم ی جا دیگ

کافه ی معروف شهررررر ک تعطیل بود کلا

بعد رفتیم کافه نیمکت هووووف وحشتناک دود بود داااااخل ک خداروشکر جا نشد بشینیم

این دفعه ی کافه ی شیک سرچ کردیم بالا شهر خوب تا حالا هیشکی نرفته بود

ادرس کافه رو سرچ تو مپ و یک تا ی گرفتیم رفتیم کاناپه

خیلی کافه ی خوشگلی بود خیلی ع اش واستون میزارم

بله سفارشاتمون دادیم و بچه ها شرو ب ع انداختن هوووف

اون دوستم ک پزشکی میخونه خیلی واسش مهم بود ک تو ی کافه ی شیک ع بگیره و تو اینستاگرام ع بزاره :)))

خوب من که اینستا ندارم واسم اصلا مهم نبود نشستیم شرو کردیم ب گپ زدن

هممون دلمون واس این روزا تنگ شده بود اونم خیلی زیاد تا حدود8/30 وبعدشم بچه هایی ک میخواستن برن خوابگاه تا ی گرفتن رفتن

اون یکی دوستمم خواهرش اومد دنبالش

من و دوست قدیمیم 6سال بود همو ندیده بودیم چون مسیر مون یکی بود

باهم برگشتیم اول رفتین مجتمع ی دوری زدیم و تا ی گرفتیم اومدیم خونه

خیلی خوب بود ولی من نمتونسم احساستم ابراز کنم

این خیلی اذیتم میکرد! خوب کلا از اول این مشکل داشتم ولی بعد ش تی ک تو رابطم خوردم کلا احساساتم سرکوب شد تا مدت ب ی و چیزی حس نداشتم اصلا کاملا بی روح و بی حس بودم

وقتی بچه ها رو دیدم بعد از مدت ها خیلی دلم واسشون تنگ شده بود دوستم خیلی محکم منو بغل کرد ولی من اصلا دستام واسش باز ن خیلی سرد تو بغلش بودم

دوست داشتم محکم دستاش بگیرم ولی نمیتونستم اصلا دست خودم نبود

دوستمم خیلی تعجب کرد ازم جدا شد

یا وقتی کنار هم بودیم بچه ها خیلی با ذوق از خودشون واس هم میگفتن منم خیلی ذوق تو دلم بود و نمیتونستم بروزش بدم ی چیزی انگار جلومو میگرفت

این حس واقعا ازار دهنده است واسم

گرچه از اول تو ابراز احساسات هم مشکل داشتم و همیشه مامان بهم میگ تو باید پسر میشدی بس ک خشکی

ولی بعد اون رابطه من واقعا داغون شدم اون نیمچه حسی هم ک بود رفت

فقط ل ع ن ت به ی ک باعثش شد:(


کنکور من

درخواست حذف این مطلب
آ ین سوالی ک خوندم سوال فیزیک بود ...وقتی برگه هارو جمع اشک تو چشمام جمع شد
چرا انقد وقت کم اومد
الان کاملا حسی خنثی دارم ب کنکور م
تواناییم بیشتر بود
نگم براتون که کرنومترم گرفتم ازم:(کجای دنیا کرنومتر تقلب میشه؟
هرچه بادا باد...

تا1400 با خاک ی انیم مااااا

درخواست حذف این مطلب

دوربینی که نشونش کرده بودم ب م بعد کنکورم برم کلاس عکاسی قیمتش 1300بود دیروز که قیمت هارو نگا شده3300

گوشی که نشون بودم بگیرم 1نومن بیشتر نبود الان شده 2200

هه زهی خیال باطل

قرار بود تا 1400با آقای محترم باشید

به همین برکت قسم تا1400با خاک ی انیم

قشنگ معلومه ملت داره له میشه

حالا هی تَکرار کنید تَکراررررر

واقعا در این حد؟

درخواست حذف این مطلب
خوب بعد از چندین ماه مدام توخونه بودن امروز تصمیم گرفتم برم کلاس سیاه قلم
همش بچه های کوچیک تر از من بودم خیلی هم کوچیک تر
این ی خورده کلاس رو برا من سخت میکنه که هم سن و سال خودم تو کلاس ندارم ولی از اون جایی که ارتباط اجتماعی خیلی خوبی دارم با بچه ها هم کلام شدم و داشتن از اینکه این همه خانواده ب زور میفرسته کلاس زبان گلایه می منم گفتم اشکال نداره تو آینده خیلی بدرد تون میخوره خصوصا
همشون فیس بهم گفتن تو مگه میری؟
گفتم نمیرم ولی اگه میرفتم الان سال دوم تموم می
و همچنان فیس نگا می که مثلا بهت میاد 16-17س باشه:)
خیلی بهم بچه میخوره؟؟؟:/
فک کنم امسالم برم ی فکر نمیکنه من پشت کنکوری باشم همه فکر میکنن سال اولمه
منم بهشون نمیگم !:))))))) والا
ولی خوب همین گونه میشه که پسرای کوچک تر از خودم میان بهم پیشنهاد میدن واین جاست که من بهشون باید بگم پسرررررررم

خودتون بشناسین:)

درخواست حذف این مطلب
خودتون تا چه حد میشناسین؟؟
میدونین چه تیپ شخصیتی دارین؟
http://khodetobeshnas.com/azmon/a-woman/
لینک بالا رو کپی کنین و از خودتون ازمون بگیرید
ونتیجه رو اگه دوست داشتین بگین
ببینیم کیا شخصیت شبیه بهم دارن؟

میشه که بشه؟

درخواست حذف این مطلب

راستش بگم این روزا استرس دارم

نه ب شدت پارسال ولی بازم دارم:(

تا الان خیلی رو خودم کار که استرس نگیرم خودم و ی که در جریان خوندن من بود میدونن من پارسال بخاطر استرسم همچی رو اب

حتی اگه اون دوماه ا با اون شدت استرس میشستم مثل ادم میخوندم کلی رتبه ام جابه جا میشد ولی گذشت

وباز هم خودم واونایی که در جریان پشت کنکور بودن من بودن میدونن من با چه عذ موندم چقد سخت گذشت

وقتی که موندم یادمه اوایل اصلا نمیتونستم پشت کتاب بند بشم اصلا همش گریه و نبودن خانوادم در کنارم امسال کار برام سخت سحت تر کرد و

وهمین طور از دست دادن ادمی که دوسش داشتم منو تنها تر کرد

پشت کنکوری ب اندازه کافی سخت هست وقتی چیزای دیگه ام بهش اضافه میشه سختیش دو چندان میشه

ولی خوب حدودا اوا دی ماه واوایل بهمن خیلی جدی جلوی همچی و م محکممممممممممممم خیلی محکم تر از همیشه!

یادمه با گریه میشستم چای کتاب ولی میخوندم

حتی تو یادداشت های گوشیم نوشتم که : ی شبی بود انقد سخت بود که کاری ب جز اشک ریختن ازم بر نمی اد تاریخ11/11/96

مثل همیشه گذر زمان همچی رو حل میکنه

دوست داشتن اون ادم برام کمرنگ تر شد و الان چیزی از دوست داشتنتش نمونده

واوضاع بهتر شد وتنها چیزی اون موقع بهم انگیزه ی خوندن میداد هدفی بود که برا خودم معین کرده بودم

در طی سالی که گذشت همه سعی که اشتباهات سال قبلم تکرار نکنم

همیشه خودم با سال قبل خودم مقایسه می ومیگفتم امسال حواست باید باشه

مثل کم تست زدن

در گیر حاشیه بودن

کم توجهی به عمومی و زیست از اشتباهات پارسالم بود

همه ی اینارو امسال سعی بر طرف کنم وبرطرف شد

واما زیست ...

طی سال کلی براش وقت گذاشتم خوندم وتست زدم

ولی الان روز به روز داره بدتر میشه اوضاع ودرصدای زیستم :(

یادمه پارسال همش ب خودم میگفتم چرا زیست طول سال نخوندم ولی الان میگم من که این همه خوندم پس چرا پیشرفت نمیکنم؟

خیلی از فصلای مهم حتی چندین بار خوندم ولی بازم تعداد تست های غلط داره فوران میکنه

تنها چیزی که بهم استرس میده حالش خوب نیست زیستم

بااینکه اوا همه جا میزنن ولی من بیشتر از همیشه دارم میخونم فقط امان از وقتی که میرسم به زیست که کلی انرژِیم تحلیل میره

واقعا دوست ندارم که امسال به هدف نرسم

خیلی حساب شده براش کار وزحمت کشیدم

ولی زیست احتمال رسیدنم کم میکنه

میشه که برسم ؟ میشه ک بشه؟


درهم برهم

درخواست حذف این مطلب
تو نمایشگاه کت که تو شهر بود 3تا کتاب با 50درصد تخفیف گرفتم

باموضوع روان شناسی ورمان قدرت راندا برن اسم یکیش بود و دیروز تمومش میگه که ذهنت وافکارت زندگیت میسازه از اون روز خیلی به فکرام

دقت میکنم... میگه هر لحظه باید حس عشق از خودت ساطع کنی واس یکی مثل من با افکارای نسبتا منفی خیلی سخت بود ولی تا حدودی موفق

شدم :)

دیروز ب طور ناگهانی گلو درد شدیدی رو حس مثل اینکه گلوم دارن شخم میزنن شب اصلا راحت نخو دم ولی صب کلاس داشتم توان بیدار شدن
نداشتم ولی تو خواب وبیداری که بودم گفتم تو باید قوی باشی نه اینکه با ی سرما خوردگی کم بیاری فک کن الان شدی پزشک مملکت ادم انقدر
ضعیف؟؟
بیدار شدم وخودم اماده ی کلاس رفتن گرچه تو کلاس ب زور نشسته بودم ولی رفته رفته حالم بهتر شد ار این حرکتی که زدم ب شدت حس خوب گرفتم

از کلاس که خارج شدم دیدم از بچه های کلاس که حتی کم سن تر از من هستن همسرشون اومده دنبالشون!!!!!!!!!
واقعا تو ی دختر 17ساله چی میبینن اونو واس زندگیشون انتخاب میکنن ...میدونم مهم بلوغ فکری وبعضیا زود بالغ میشن ولی دیگه نه در این حد که...
الان دارم به خاستگاریی که تو 17 سالگیم داشتم فک میکنم ...میگم لامصبا ی خطر بزرگ رد که من زنشون نشدم الان که خودم با دوسال پیش مقایسه میکنم میبینم واقعا هیچی نمیفهمیدم و میدونم الانم حداقل دوسالی راه دارم تا عاقل تر شم وبا چشم عقل نگاه کنم
ب نظرم حس و احساسی که خدا به دخترا داده خیلی مض فه وقتی دوستام میبینم که با کلی ذوق وشوق از هدیه و حرفای اشون تعریف میکنن وکلی هم ذوق میکنن خیلی متاسف میشم واسشون
نمیدونم شاید باید برا خودم متاسف بشم که انقد ادم خشک وبی احساسی هستم
ولی تو برهه ای از زمان هستم که ب نظرم تنهایی بهترین حس دنیا هست و از جنس مرد به شدت تنفر دارم احساس میکنم همشون ادمای مض فی هستن
اصلا از اینایی که عاشق میشن وی نفر دوست دارن هم خوشم نمیاد احساس میکنم خیلی احمقن که عاشق جنس مخالف شدن
دیگه از اینستا نگم که فقط بخاطر پست های عاشقانه استوری هایی که میدیدم حذفش والان حسی سبک شدن دارم
اسمش نمیذارم حسادت چون من هیچ وقت نمیخام جای اونا باشم فقط حالم بد میشه میبینم بدون هیچ حس حسرتی بهتره بگم واسم حس مس ه ای میاد این دونفره ها وعاشقانه ها
نمیدونم شاید بخاطر ضربه ی محکمی که خوردم بود
ته ذهنم ی زمینه ی منفی از حس دوست داشتن مونده
نمیدونم علتش هرچی باشه.اینو میدونم که دوستم ندارم هیچ وقت با هیچ دیگه تجربه اش کنم

درهم برهم

درخواست حذف این مطلب
تو نمایشگاه کت که تو شهر بود 3تا کتاب با 50درصد تخفیف گرفتم

باموضوع روان شناسی ورمان قدرت راندا برن اسم یکیش بود و دیروز تمومش میگه که ذهنت وافکارت زندگیت میسازه از اون روز خیلی به فکرام

دقت میکنم... میگه هر لحظه باید حس عشق از خودت ساطع کنی واس یکی مثل من با افکارای نسبتا منفی خیلی سخت بود ولی تا حدودی موفق

شدم :)

دیروز ب طور ناگهانی گلو درد شدیدی رو حس مثل اینکه گلوم دارن شخم میزنن شب اصلا راحت نخو دم ولی صب کلاس داشتم توان بیدار شدن
نداشتم ولی تو خواب وبیداری که بودم گفتم تو باید قوی باشی نه اینکه با ی سرما خوردگی کم بیاری فک کن الان شدی پزشک مملکت ادم انقدر
ضعیف؟؟
بیدار شدم وخودم اماده ی کلاس رفتن گرچه تو کلاس ب زور نشسته بودم ولی رفته رفته حالم بهتر شد ار این حرکتی که زدم ب شدت حس خوب گرفتم

از کلاس که خارج شدم دیدم از بچه های کلاس که حتی کم سن تر از من هستن همسرشون اومده دنبالشون!!!!!!!!!
واقعا تو ی دختر 17ساله چی میبینن اونو واس زندگیشون انتخاب میکنن ...میدونم مهم بلوغ فکری وبعضیا زود بالغ میشن ولی دیگه نه در این حد که...
الان دارم به خاستگاریی که تو 17 سالگیم داشتم فک میکنم ...میگم لامصبا ی خطر بزرگ رد که من زنشون نشدم الان که خودم با دوسال پیش مقایسه میکنم میبینم واقعا هیچی نمیفهمیدم و میدونم الانم حداقل دوسالی راه دارم تا عاقل تر شم وبا چشم عقل نگاه کنم
ب نظرم حس و احساسی که خدا به دخترا داده خیلی مض فه وقتی دوستام میبینم که با کلی ذوق وشوق از هدیه و حرفای اشون تعریف میکنن وکلی هم ذوق میکنن خیلی متاسف میشم واسشون
نمیدونم شاید باید برا خودم متاسف بشم که انقد ادم خشک وبی احساسی هستم
ولی تو برهه ای از زمان هستم که ب نظرم تنهایی بهترین حس دنیا هست و از جنس مرد به شدت تنفر دارم احساس میکنم همشون ادمای مض فی هستن
اصلا از اینایی که عاشق میشن وی نفر دوست دارن هم خوشم نمیاد احساس میکنم خیلی احمقن که عاشق جنس مخالف شدن
نمیدونم شاید بخاطر ضربه ی محکمی که خوردم بود
ته ذهنم ی زمینه ی منفی از حس دوست داشتن مونده
نمیدونم علتش هرچی باشه.اینو میدونم که دوستم ندارم هیچ وقت با هیچ دیگه تجربه اش کنم